تماس از ساعت ۸ صبح الی ۱۲ شب

تماس با تلفن ثابت از تمام کشور 9099071613

banner

صدای مشاور تحصیلی

مشاوره تحصیلی تلفنی

مشاوره تحصیلی تلفنی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی
سامانه صدای مشاور تحصیلی

پژوهشی در شخصیت و ارمان شمس تبریزی


تاریخ :    ۱۳۹۲/۱۱/۱۱     بازدید :    ۸۴۴

کودکي شمس

شمس کودکی پيشرو و استثنايی بوده است. از همسالان خود کناره می‌گرفته است.

تفريحات آنها دلش را خوش نمی‌داشته است. بازی نمی‌کرده. آن هم نه از روی ترس و جبر. بلکه از روی طبع و طيب خاطر. پيوسته به وعظ و درس روی

می‌آورده است. خواندن کتاب را به شدت دوست می‌داشته است. از همان کودکی درباره‌ی شرح حال مشايخ بزرگ صوفيه مطالعه می‌کرده است.

گوشه‌گيری و زندگانی پررياضت شمس، در کودکی موجب شگفتی خانواده او می‌شود. تا جايی که پدر با حيرت در کار او به وی می‌گويد:
- آخر تو چه روش داری؟
- تربيت که رياضت نيست. و تو نيز ديوانه نيستی؟

شمس از همان کودکی درمی‌يابد که هيچکس او را درک نمی‌کند. همه از سبب دلتنگی‌اش بی‌خبرند. می‌پندارند که دلتنگی او نيز، از نوع افسردگی‌های ديگر کودکان است:

« مرا گرفتند به خردکی:- چرا دلتنگی؟ مگر جامه‌ات می‌بايد يا سيم (نقره) ؟
- گفتمی: ای کاشکی اين جامه نيز که دارم، بستندی!»

در ميان بی‌تفاهمی‌ها، تنها يکی از «عقلای مجانين»، يکی از ديوانگان فروزانه که از چيزهای نديده آگهی می‌داده است. مردی که يکبار برای آزمايش در خانه‌ای در بسته گذاشتندش و بعد بيرونش يافتند. او به شمس احترام می‌گذارد.

و وقتی می‌بيند پدر شمس بی‌اعتنا به فرزند خود، پشت به او، با ديگران گفتگو می‌دارد، مشتهای خود را گره کرده و تهديد گرانه با خشم به پدر شمس می‌نگرد. و به او می‌گويد:
«اگر به خاطر فرزندت نبود، برای اين گستاخی تو را تنبيه می‌کردم.»
و آنگاه رو به شمس کرده و به شيوه وداع درويشان، تعظيم کرده و می‌گويد: «روزگارت خوش باد!»

اين تجربيات و خاطرات، در ذهن شمس نقش می‌بندد و از همان کودکی وی را خود برتربين و خودآگاه می‌سازد. تا جايی که در برابر شگفتی پدر از دگرگونی‌های خويش، به او می‌گويد:

تو مانند مرغ خانگی هستی که زير وی، در ميان چندين تخم مرغ، يکی دو تخم مرغابی نيز نهاده باشند. جوجگان چون به درآيند همه به سوی آب می‌روند. ليکن مرغابی، بر روی آب می‌رود. و مرغ ماکيان و جوجگان ديگر همه بر کنار آب فرو در می‌مانند.
اکنون ای پدر! من آن جوجه مرغابی‌ام که مرکبش دريای معرفت است.
ظن و حال من اين است:
اگر تو از منی؟ يا من از تو؟ درآ در اين آب دريا!
و اگر نه برو بر مرغان خانگی...
پدر شمس تنها با حيرت و تاثر، در پاسخ فرزند می‌گويد:
«با دوست چنين کنی، به دشمن چه کنی؟»

 

 

 

بلوغ شمس

دوران نوجوانی و برزخ کودکی و بلوغ شمس نيز دوره‌ای بحرانی بوده است.

شمس در نوجوانی، يک دوره سی چهل روزه‌ی بی‌اشتهايی شديد را می‌گذراند. از خواب و خوراک می‌افتد. هرگاه به وی پيشنهاد غذا خوردن می‌شود، او از تمکين سر باز می‌زند. جهان تعبدش واژگون می‌شود. تب حقيقت و تشنگی کشف رازها سراپای وجود او را فرا می‌گيرد. ترديد دلش را می‌شکافد و از خواب و خوراک بازش می‌دارد.

شمس از اين تب فلسفی و بحران فکری دوره‌ی نوجوانی خود به عنوان «اين عشق»، عشقی که از خواب و خوراک باز می‌دارد و نوجوان را به اعتصاب غذايی برمی‌گمارد، و او را به عناد با خود و لجبازی با ديگران برمی‌انگيزد ياد می‌کند.

ليکن می‌بيند که با اين وصف در محفل اهل دل هنوز وی را به جد نمی‌گيرند و با وجود درگيری در لهيب چنين عشق سوزانی، آواز درمی‌دهند که:
«هنوز خام است! به گوشه‌ای رها کن تا بر خود بسوزد. (پخته گردد).»

شمس را از نوجوانی به زنبيل‌بافی عارف -ابوبکر سله‌باف تبريزی- در زادگاهش تبريز می‌سپارند. شمس از او چيزهای فراوانی ياد می‌گيرد. ليکن به مقامی می‌رسد که درمی‌يابد ابوبکر سله‌باف نيز ديگر از تربيت او عاجز است.

او بايد پرورشگری بزرگتر را برای خود بيابد و از اين رو به سير و سفر می‌پردازد. و در پی گمشده‌ی خود همچنان شهر به شهر می‌گردد.

شمس‌الحق والدين، محمد ابن علی ابن ملک‌داد تبريزی را در شهر تبريز پيران طريقت «کامل تبريزي» خواندندی. و جماعت مسافران اهل دل، او را «پرنده» گفتندی جهت بی‌قراريی که داشت...

 

پيشينه آشنايي شمس با مولانا

سيد سردان ظهور شمس را پيش‌بينی کرده بود. از گفتار خود شمس در مقالات پيداست که شمس او را می‌‌شناخته و همديگر را ديده بودند. شايد خود سيد هم با مولانا به شام سفر کرده و در حلب يا دمشق همديگر را ديده‌اند و شايد در قيصريه.

سيد چند سالی در قيصريه مقيم بود و در همين شهر بود که مرد. سيد مرد محافظه‌کاری بود، اما شايد بدش نمی‌آمد اين امانت گرانبهايی را که

سلطان‌العلما به دستش سپرده بود را به شمس بسپارد. از واکنش علمای شهر پيروان سلطان‌العلما واهمه داشت يا دلش نمی‌خواست تا وقتی که زنده است شمس را در قونيه و در محضر مولانا ببيند. می‌گفت: «او شير و من شير. با هم سازگاری نتوانيم کردن.»

اما تا چهار سال پس از مرگ او هم از شمس خبری نبود. شايد اين خود شمس بود که شتابی به خرج نميداد. چون به قول خودش «وقت نيامده بود هنوز.»

تا چهارسال پس از مرگ سيد سردان همچنان «وقت نيامده بود هنوز» و تازه پس از آن شمس که گويا شصت ساله بود به قونيه رسيد.

کمی به عقب برگرديم.

مولانا در دمشق به ديدار شيخ محی‌الدين عربی هم رفته بود و از گفتار شمس در مقالات به خوبی پيداست که شمس با محی‌الدين دوستی و

همصحبتی قديم داشته و می‌توان حدس زد که ملاقات شمس با مولانا نه به طور تصادفی در ميدان دمشق، بلکه در محضر محی‌الدين يا به واسطه او صورت گرفته باشد.

اما شمس می‌گويد از پانزده يا شانزده سال پيش همديگر را می‌شناخته‌اند و «سلام و عليک» داشته‌اند. شانزده سال پيش از ورود شمس به قونيه،

مولانا کجا بود؟ با پدرش سلطان‌العلما در راه بودند، در آستانه ورود به قونيه، و شايد هم هنوز در شهر ارزنجان يا در لارنده. به روايت افلاکی مولانا قبل از ورود به قونيه هفت سال در لارنده بود و در همين شهر بود که مولانا در هيجده سالگی ازدواج کرد.

به روايت سپه‌سالار سلطان‌العلما از حدود يک سال قبل از ورود به قونيه در ارزنجان بود و از آنجا به قونيه رفت. شمس در مقالات می‌گويد که مدتی

در ارزنجان بود و از آنجا به قونيه رفت. ارزنجان در آن زمان شهر آباد و مهمی بود و يک سال بعد از آن سلطان‌العلما به دعوت کيقباد سلجوقی به قونيه رفت.

شايد اولين ملاقات شمس با مولانا در همين شهر ارزنجان صورت گرفته باشد. و يا در لارنده. و يا در کاروانسرايی بر سر راه.

اما ما نمی‌خواهيم مثل افلاکی و سپهسالار داستانمان را به مبالغه بياميزيم. خود شمس اصلا اهل مبالغه نيست. داستان خود را به سادگی و بدون

رنگ و لعاب اضافی بيان می‌کند. سپهسالار و افلاکی داستانهای زيادی از کرامات شمس نقل می‌کنند. اما خود شمس اهل کرامت نيست. او اهل معامله است.

پس رواياتی مانند خواب ديدن شمس و ندای غيبی و امثال اين را از بحث کنار می‌گذاريم.

شمس پس از سفرهای گوناگون و گذشتن از شهرهای مختلف سرانجام مدتی را در دمشق ماندگار شد. و همينجا بود که دوباره مولانا را ديد. نه در ميدان شهر. بلکه در محضر شيخ محی‌الدين عربی.

شايد هم در جای ديگری با هم آشنا شده باشند. اما نه تصادفی و به واسطه نداها و الهامهای غيبی!


سوالات و نظرات خود را با ما درمیان بگذارید
 
نام *
 
ایمیل *
 
پیام شما *
سوال امنیتی جمع اعداد 4 و 7
 
   

سوالات کاربران
printerنسخه قابل چاپ
انتخاب رشته حضوری

نرخ مشاوره %30 ارزانتر از بقیه